آبِز ...عابذ...آبظ...آبض....
هر شب قبل از خواب میگی
آبِز ...عابذ...آبظ...آبض....
من سالهاست عادت دارم بعد از خوندمن چند ورق از کتابی ، بالاخره یکی دو غزل از خافظ بخونم
نه اینکه اینقدر فکرم پرورش پیدا کرده باشه که درکی عمیق از حافظ داشته باشم
فقط دلم آروم میگیره و گاهی هم احوال روزگارم را از او میپرسم. خلاصه بده بستونی داریم باهم ..چند سالی میشه
اولین بار که کتاب حافظ رو ورق زدم ونگاهم به شعرهاش با دقت افتاد کلاس سوم راهنمایی بودم
اولین تفال را خدابیامرز پدر بزرگم برایم زد. همیشه وقتی میخواستند حافظ بخوانند یا برایم فالی بگیرند حتما حتما دست نماز میگرفتند
حالا فکر میکنی من مثل اوشون پا میشم میرم دست نماز میگیرم. نه والا .هرچیزی یک معرفتی میخواد .منکه ندارم
القصه
چند وقتی که موقع خوابوندت روی همون تخت تک نفره ، کنار تخت خواب خودت که اونهم حکایت خودش رو داره
بهت میگفتم :
خوب ترمه خانم بریم حافظ بخونیمو و تو هم کتاب قصه تو ورق بزنی وبعد بخوایم.
یک شب که دستت تو گرفتم و بردمت توی اتاق پشت سر هم گفتی
آبِز ...عابذذذ...آبظ...آبض.... .......
من هم اصلا متوجه نمیشدم چی میگی رفتم برات شیر درست کردم / عروسکتو دادم دستت / پستونکتو عوض کردم / دیدم خیر ، طوطی ما از زبون باز نمیایستد
اشاره کردی به کتاب که عابظ..بهت گفتم حافظ هست نه عابذ .بعدش باهم کتاب رو ورق زدیم تو از دستم گرفتیش و نگاهش کردی و خدارا شکر هیچ عمل خوشنت آمیزی روی کتاب یادگار ٢٠ سال پیشم ، انجام ندادی
این هم شده حکایت شب شعر ما . هر شب قبل از خواب میگی آبِظ و هر شب با حافظ در کنار توام...تو نگاهم میکنی و منم تگاه شعرهای اون
انشاا کم کم شعرهاشو برات بلند بلند میخونم..الان وضعیت مغزیم آشفته هست و دلم میخواد تو دلم بخونمش
خدا کنه تو اونجور باید و شاید از تمام وجودت از تمام قلبت درک اشعار این شاعر ، عارف را داشته باشی
خدا این سعادت را تمام و کمال به من نداد
انشاا تو همه جوره سعادتمند میشی .مطمئن هستم..آمین


آبِز ...عابذ...آبظ...آبض....
